.:: داستان عاشقانه ما ::.

نیستی از تاریکی شب هام میترسم . بی وفا دارم توی سرما میلرزم

.::با سلام::.

 

 

خیلی بده اگه تو دلت یه حرفی داشته باشی نتونی بگی  یه عمری بغضت رو نگه داشته باشی و یهویی

بترکه .فقط با این داستان عاشقانه من میتونم بغضمو بریزم بیرون . و شاید این واسه عروسک هایی که

بازیچه دست دیگرون شدن یه درس عبرت بشه . امیدوارم ...

 

اسم : رضا                  فامیلی : بیاتی

ساکن آذربایجان هستم و این داستان اولین تجربه عشق منه که ...

این داستان رو من تو دوازده قسمت جمع کردم . امیدوارم واقعا این داستان بتونه تو زندگیتون کمکتون

کنه ... 

.:: به نام خدا خالق قلب و تیر ::.

روزی میرسد که بی من روزها را سر کنید

روزی میرسد که مرگ رضا را باور کنید

میرسد روزی که تنها در کنار عکس من

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کنید

تقدیم به ...... نــــگیـــــن

""نــــــــــــــــظر یادتون نره ""

****هر کسی از دوستان رمز خواست بهم بگه تا بدم . موفق باشید****

 

 

ماضی چت

نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:23 توسط رضا|

دیگه روزها داشت به روزهای امتحانات نزدیک میشد . منم دیگه برخلاف گذشته حوصله درس خوندن

نداشتم . چون به اندازه کافی فکر و هیاجانات داشتم . تو درسام افت شدیدی کرده بودم . واسم خیلی

زود بود که خودمو ببیازم .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:28 توسط رضا|

میگن دل شکسته رو عزیز دل شکسته میشناسه . گریه پنهون شب رو نگاه خسته میشناسه . حتی

اگه هیچی نگی سکوتت پر از غمه . خنده بی رنگ لبات معنی اشک نم نمه ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 16:39 توسط رضا

علی نون خرید و هنوز نوبت من نشده بود . علی منو از صف کنار کشید و ازم خواست که به حرفاش

گوش بدم و کمکش کنم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت 11:28 توسط رضا

تازه داشتيم صبحونه ميخورديم که در خونه زده شد .

به سياوش گفتم : سيا بدو برو در رو باز کن . سيا گفت : خودت برو مگه من حمالم . با عصبانيت پا شدم


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 12:26 توسط رضا

 

شب بود که خاله ام اینا جمع شدن خونه ما ... سیاوش پسر خاله هم اومده بود .

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 18:2 توسط رضا

بازم دفتر مشکی خاطراتمو باز میکنم تا بازم بنویسم . تا بازم تکه ای از باغچه قلبمو آب بدم ...

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 14:41 توسط رضا

روزامون نزدیک عید بود . بهار داشت میومد .  ولی من خیلی زمستونو دوست داشتم . زمستونو به

خاطر رنگ خاکستری اش دوست داشتم . به خاطر ابرایی که حرفایی داشتن واسه گفتن .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 12:34 توسط رضا

نگین رفت و خیالم از بابت نگین راحت شد . ولی فکر رفتن آبروم هنوزم دغدغه ذهنم شده بود .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 23:35 توسط رضا

( اسم پسرخاله ام سیاوش بود ) . سیاوش گفت : چه خبرا ؟؟؟ چیکار میکنی با دخی هاااااا؟
:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 16:47 توسط رضا

نتونستم . حرفم تو گلوم موند . چشمامو گشاد کردم . علی هم زل زده بود تو صورتم . بعد سرم رو

انداختم پایین ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 19:58 توسط رضا

همون طور که داشتم تو دلم پچ پچ میکردم ، داشتم به دختره نزدیک میشدم . یه خورده که نزدیک شدیم
:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 22:17 توسط رضا

من از دور دیدم که اون دختره با دوتا از دوستای دیگه اش دارن میان . با خودم گفتم . خدایا چیکار کنم که

توجه اش رو جلب کنم ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 20:53 توسط رضا

مینا و مامانش بلند شدند و دیگه یواش یواش میخواستن برن . مامانش گفت : آقا رضا مرسی گلم .

منم گفتم : تشکر . خداحافظ .


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 18:30 توسط رضا

 

کوچه مون برگ ها هنوز زمین بودن و برف روشونو پوشونده بود . خیلی صحنه قشنگی بود . مرتضی

چترش رو باز کرد سه تایی رفتیم زیر یه چتر مشکی ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:49 توسط رضا

 

آخرای آذر ماه بود ... دیگه یواش یواش داشت امتحانات شروع میشد . شب مه آلودی بود ...


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه ششم اسفند 1389ساعت 11:34 توسط رضا


آخرين مطالب
» .:: داستان عاشقی ما ::.
» .:: قسمت دوازدهم ::.
» .:: قسمت یازدهم ::.
» .:: ادامه قسمت دهم ::.
» .:: قسمت دهم ::.
» .:: ادامه قسمت نهم ::.
» .:: قسمت نهم ::.
» .:: ادامه قسمت هشتم ::.
» .:: قسمت هشتم ::.
» .:: قسمت هفتم ::.

Design By : behnam.com